مفهوم و تعریف قبیله Tribe
بنابرین قبیله به جماعتى اطلاق مىشودكه بر اساس«نسب»و«خون»به همكارى در جهت بهبود معيشت خود دست زده باشند.اصل مشترك درهمه قبيلهها«نژاد»و«سرزمين»بود.نيرومندترين چيزى كه در واقع ستون حفظ و تداوم قبيله بود و خون و نژاد و وطن را حفظ مىكرد،عنصر«عصبيت»بودفرد عضو قبيله بايد در حفظ اين رابطه و استحكام و تداوم آن كوشا باشد و حتى از جان و مال خود دريغ نكند.اگر جرمى رخ مىداد،همه قبيله بايد تاوان آن را مىپرداخت و اگر افتخارى نصيب قبيله بود،همه راشامل مىشد.اين اصل حتى به عنوان عامل خير و شر،منشاء وجدانى پيدا كرده بود،چنانكه مىگفتند:«فى الجريرة تشترك العشيرة»:يعنى در گناه عضوى از قبيله همه قبيله شريكاند.گاه براى تقويت و تشكل بيشتر،قبايل ضعيف با پيمان«حلف»خود را درقبيله بزرگتر و نيرومندتر ادغام مىكردند،اين امر در جاهليت در تكوين و تقويت قبايل نقش مهمى را بازى كرده است.به مجرد آنكه قبيلهاى با پيمان،خود را در پناه قبيله ديگر قرار مىداد،بر قبيله نيرومند بود كه از تمام شئون و حيثيات قبيله همپيمان،دفاع كند. (مراجعه شود تاريخ سياسى اسلامى، ص 47دكتر صادق آيينهوند )
آنگاه که سازمان قبیله تشکیلات رسمیتری به خود میگیرد چنین انسجامی ماهیت قراردادی پیدا میکند. انسانشناسان بطور کلی درباره معیارهای توصیف قبیله توافق دارند و آن را دارای سرزمین مشترک، سنت مشترک، تبار مشترک، زبان مشترک، فرهنگ مشترک و نام مشترک میدانند که تمام اینها پایه اتحاد و پیوستگی در گروههای کوچکتر زیر مجموعه قبیله از قبیل دهکده، دسته، ناحیه و دودمان را تشکیل میدهد. ( دکتر اصغر عسکری خانقاه، تهران، ویس،1368، چاپ اول، 357 )
اینها در جامعه اشتراکی اولیه وجود داشته و پایه آنها بر مالکیت اشتراکی وسایل تولید و استفادهٔ مشترک از آنها قرار داشت.
یکی از نخستین کسانی که نخستینبار برخی از معیارهای قبیله را مطرح کرد، ا.و.هاویت بود که قبیله را این چنین تعریف کرد: مجتمع بزرگ یا کوچکی از مردم که با همدیگر محدودهای را برای شکار و گردآوری غذا اشغال میکنند. اینان به گویشهای مختلف یک زبان واحد، باهم سخن میگویند؛ نسبت یا ارتباط مشترکی را تصدیق میکنند و منکر نسبت با قبایل دیگرند.
قبیله از جمله واژههای مطرح در مردمشناسی میباشد که به گونه خاصی از سازمانهای اجتماعی – سیاسی که عمدتاً در جوامع گذشته وجود داشتهاند، اطلاق میشود. در دائرةالمعارفها قبیله اینگونه تعریف شده است: «نظامی از سازمان اجتماعی است که چندین گروه مکانی دهکدهها، دستهها، ناحیهها یا دودمانها را دربرمیگیرد و معمولاً مشتمل است بر سرزمین مشترک، زبان مشترک و فرهنگ مشترک. اعضای قبیله دودمانی مشترک و کهن دارند. این دودمان زمانی اسطورهای و زمانی واقعی بوده است. اصطلاح قبیله از لحاظ آرمانی بر عامل بزرگی از انجام دلالت میکند که بستن بر احساسات اولیهای است که همگی خود را قویا در آن شریک میدانند.
قبیله و قوم
آنچه در تبیین نسبت ایل با قوم مسلم است اینکه این دو، قرابت زیادی با هم دارند اما دارای تفاوتهایی هم میباشند. قبیله یا ایل، بالاترین سطح عینی ساخت اجتماعی گروههای قومی است و از این نظر، قوم سطح انتزاعی رابطه ایلی و قبیلهای به حساب میآید. به عبارت دیگر سطح تعلقات تباری و فرهنگی تا سطح قبیله شفاف و عینی و قابل اثبات است، حتی در گروههای غیر اصیل که به صورت طوایف مهمان و مهاجر در مقاطعی از تاریخ به ایل پیوستهاند، اما اغلب در تبیین رابطه گروههای تشکیلدهنده یک قوم به روایتهای غیر مستند و ظن و گمانهای تاریخی متوسل میشویم(حسین گودرزی، ؛ مفاهیم بنیادی در مطالعات قومی، تهران، تمدن ایرانی، 1385، چاپ اول، ص66)
دومین تفاوت آنکه قبیله الزاماً بخشی از یک هویت قومی است و زیرمجموعه یک گروه قومی است؛ بنابراین نمیتواند مدعی یک هویت جداگانه باشد.
سوم آنکه حلقه واسطی میان قوم و ایل وجود دارد که اغلب بر خاسته از حوزههای جغرافیایی و معاشرت قبیلههای همجوار طی سالیان متوالی در کنار همدیگر است. این پدیده اغلب یک پارهفرهنگ از تجمع تأثیر حوزههای جغرافیایی، آداب و رسوم قبیلهای و تأثیرات بیرونی پدید آورده است. بطور مثال گروه قومی کرد ایران در سه حوزه فرهنگی متمایز کرمانجی، مکریان و آرامی یا اردلانی تقسیم شدهاند که هر یک از این پارهفرهنگها دارای حوزه روابط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و جغرافیایی خاصی است که بزرگتر از قبیله و کوچکتر از قوم است.
چهارم آنکه اغلب طوایف تشکیلدهنده یک قبیله یا ایل، در یک حوزه جغرافیایی قرار دارند. اما در تعریف یک گروه قومی، همجواری منطقهای شرط لازم به حساب نمیآید.
پنجم آنکه ایل و قبیله اغلب دارای اقتصاد مبتنی بر دامداری و در صورت عشایر بودن دارای تحرک و کوچنشنینی هستند؛ حال آنکه اعضای یک گروه قومی، لزوماً تشکیل یک جامعه مبتنی بر زندگی قبیلهای نمیدهند و در عین حال، خود را وابسته به یک هویت قومی میدانند و میتوانند از فرهنگ شهروندی، اقتصاد صنعتی و مدرن نیز برخوردار باشند.
سنت هاي قبيله اي
بشر پس از زندگي انفرادي و خانوادگي به ناچار به سوي زندگي فبيله اي روي آورد . تعداي خانواده در يك محل زندگي كرده و احتياجات اوليه و مشترك يكديگر را تامين ميكنند .از مهمترين اين نيازها امنيت در مقابل جانوران وحشي و نيز همجنسان وحشي و هجوم ساير قبايل ميباشد .بنابراين افراد يك قبيله به شدت به اتحاد با يكديگر نيازمند ميباشند . زندگي در خارج از قبيله و بدون چتر حمايتي آن مفهومي ندارد . چه بدون حمايت قبيله يك فرد نخواهد توانست مهمترين ضرورت زندگي يعني امنيت خود را تامين كند . و نابودي چنين فردي تقريبا قطعي است . پيوند هاي ازدواج كه در هر نقطه ويژه گي هاي خاص خود را داشتند در درون قبيله صورت ميگرفتند و پيوند بين خويشان يك امر بديهي و ضروري بود و البته هنوز هزاران سال وقت نياز بود تا تجربه و دانش بشر آسيب ها و معلوليتها ي ناشي از اينگونه ازدواج هاي نزديك و خانوادگي را بداند و قانون تنازع بقا و زنده ماندن قوي تر خود ، كودكان ناقص و ناتوان و يا كم توان را به سرعت از حق حيات محروم ميكرد. آنچه كه اهميت داشت ازدياد جمعيت قبيله و به عبارتي قدرت آن قبيله بود . قبيله همه چيز يك انسان بدوي ميباشد و تمامي هويت او را در بر ميگيرد . اگر به فردي از افراد قبيله تجاوزي از قبيله ديگري صورت گيرد مانند اين است كه به همه افراد اين قبيله تجاوزي صورت گرفته باشد و همه قبيله به دفاع از هم قبيله اي خود بپا ميخيزند و آنچه كه اهميت ندارد بر حق يا باطل بودن هم قبيله ميباشد . اما در روابط داخل قبيله اي راههايي ابتدايي و اغلب بسيار عجيب و غير منطقي به منظور تشخيص فرد خطاكار وجود داشت از جمله خوراندن زهر و يا پرتاب تير به طرفين دعوا تا آنكه بر حق باشد باقي بماند و متجاوز از بين رفته يا مشخص شود ! به اتكاي همين قانون حمايت قبيله اي اگر فردي از افراد يك قبيله كشته ميشد بايد فردي از قبيله قاتل در مقابل كشته شود و در غير اين صورت بين دو قبيله جنگي خونين رخ خواهد داد . اين قانون محكم ترين و قطعي ترين قانون قبيله بود . به همين دليل افراد قبايل مختلف تا وقتي كه در زير چتر حمايتي قبيله خود قرار دارند در امنيت بسر ميبرند . و اگر فردي از قبيله اش طرد ميشد يك محكوم به مرگ بيش نبود . مگر آنكه بتواند زير چتر حمايتي قبيله ديگري قرار گيرد .
درون يك قبيله افراد به شدت به عقايد و سنت هاي خود پاي بند ميباشد زيرا هر گونه مخالفت با اين سنتها ميتواند خطر جدايي از قبيله را به همراه داشته باشد و بدون قبيله نيز زندگي مفهومي نخواهد داشت . جادوگر قبيله همه نيازهاي قبيله را برآورده ميكند . از درمان بيماري ها گرفته تا دعا براي بارش باران و يا تشخيص مجرم و خطاكار . كسي را نيز با راي و نظر او ياراي مقابله نيست چرا كه همانطور كه گفته شد بدون چتر حمايتي قبيله زندگي مفهومي نداشت.
خشونت و فقدان آنچه ما عاطفه ميناميم شايد از ضروريات زندگي بدويان بوده است . چرا كه در اين نحو زندگي انسان كمترين فاصله را از طبيعت وحشي پيرامون خود گرفته بود . كشتن ويا آماده كشته شدن بودن ، امري بسيار عادي بود. در برخي موارد داشتن توانايي كشتن از ابتدايي ترين اموري بود كه يك انسان بدوي ميبايست مي آموخت . حتي در برخي قبايل يكي از شرايط ورود به اجتماع و پشت سر گذاشتن دوران كودكي توانايي كشتن همنوع بود .
( مراجعه شود به تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول ) .
در چنين شرايطي آنچه كه ما امروزه عواطف انساني ميناميم هنوز مفهومي نداشت . خلاء هايي كه در اثر كشته شدن اهالي قبيله چه در جنگ ها و چه با بيماري ها و يا عوامل طبيعي پيش مي آمد با تدابيري جبران ميشد . اسير گرفتن و به تملك در آوردن زنان و كودكان قبيله دشمن و يا فرد به قتل رسيده و يا به زني گرفتن همسر برادر درگذشته از جمله اموري بود كه در جوامع بدوي امري عادي بود. (مراجعه شود به تاريخ تمدن ويل دورانت جلد اول )
اما همانطور كه بشر تا زماني كه كوچ كردن از يك نقطه به نقطه ديگر را رها نكرده و در محلي ثابت ، ساكن نشد ، نتوانست پاي در مرحله بعدي رشد خود بگذارد . براي صعود به مراحل بعدي رشد و تكامل اجتماعي نيز ميبايست زندگي قبيله اي را پشت سر ميگذاشت . و چنين نيز شد . و هزاران سال مورد نياز سپري شد و كم كم قبايل مختلف به يكديگر پيوستند و عشاير را بوجود آوردند و عشاير نيز روستاها، و روستاها شهرها را بوجود آوردند و بدين گونه بشر وارد مرحله جديدي از زندگي اجتماعي خود شد .در اين ميان گاه اگر اندك فرصتي براي برخي پيش مي آمد بشر ميتوانست در جستجوي نيازهاي غير حيواني جديدي براي خود برآيد . به گفته ويلدورانت در كتاب تاريخ تمدن " توجه فرد به خودش، آزاديو . . . زينتي است كه از مختصات تمدن به شمار ميرود؛ در فجر تاريخ بود كه عدهاي كافي، مرد و زن، از ترس گرسنگي و توالد و تناسل و كشتار رستند و توانستند ارزشهاي عالي فراغت و بيكاري، يعني فرهنگ و هنر، را براي جهان متمدن ابداع كنند"
اينك در اين كره خاكي ما ميتوانيم جوامع مختلفي را با سطوح فرهنگي ، اجتماعي و فني بسيار متفاوت مشاهده كنيم . در اعماق جنگلهاي آمازون هنوز قبايلي بسيار بدوي وجود دارند كه هنوز در مرحله شكار بسر ميبرند و حتي خوردن گوشت همنوع خود . و در نقطه اي ديگر بر سر لغو حكم اعدام حتي براي قاتلين كشمكش وجود دارد . و البته گاه در ميان همين جوامع پيشرفته نيز بسادگي ميتوان مواردي از سنتهاي قبيله اي را يافت .
در بررسیهای انسانشناسی و مردمشناسی ایران، مفهوم قبیله در ارتباط با کوچنشینی و عشایر مطرح میشود و این مفهوم را با مفهوم ایل مترادف دانسته و بجای یکدیگر نیز به کار میبرند. به عبارت دیگر مفهوم ایل یا قبیله را نمیتوان بدون توجه به کوچ یا عشایر تعریف کرد. تبار خویشی و خونی و اشتراکات فرهنگی از ارکان تعریف ایل به حساب میآیند. در فرهنگ ایرانی، ایل را شامل گروهی از انسانها با حداقل دو واحد فرعی چون طایفه میدانند که به زبان یا لهجه خاصی صحبت میکنند، صاحب فرهنگی مشترک هستند که آنها از سایرین متمایز میکند، دارای یک واحد اجتماعی منسجم هستند، احساس پیوستگی جمعی دارند و بالاخره، به نام مشترک مشخصی خوانده میشوند و یا خود را به آن نام میخوانند.(اقتباس از حسین گودرزی، مفاهیم بنیادی در مطالعات قومی، تهران، تمدن ایرانی، 1385، چاپ اول، ص66)
امروزه در شهر هاي بزرگي مانند تهران انبوه زيادي ازمردمي با ظاهري تقريبا يكسان و زبان و عرف و سنتي تقريبا مشابه زندگي ميكنند .گرچه اين مردم خود به فرهنگهاي متعددي تعلق دارند اما همگي ظاهري كم و بيش مشابه دارند . مردمي با پوشش متداول مردمان جديد ، درصد تحصيل كرده هاي بالا ، ظاهري گاه مرتب و رفتاري به ظاهر مشابه آنچه در ساير جوامع پيشرفته مشاهده ميشود . (گرچه به نظر من ميتوان ميزان پيشرفته بودن يك جامعه را تنها از نحوه راه رفتن و رانندگي افراد آن جامعه تشخيص داد) . اما اگر كمي دقت كنيم آثار و علائم بجا مانده از فرهنگ ها و سنتهاي قبيله اي را همچنان ميتوان در رفتارهاي ما مشاهده كرد . از تولد گرفته تا ازدواج و مرگ . براي ديدن و درك اين رفتار فقط كافي است كمي سير تكامل فرهنگ بشري و نيز فرهنگ محلي خودمان را بدانيم و بتوانيم كمي پرواز كرده و از ارتفاع بالاتر و زاويه ديگري به آنچه كه ميكنيم نگاه كنيم (دکتر صادق آیینه وند کلاس درس مورخه 1/8/90 ).
ساختار اجتماعی قبیله
قبيله از سه بخش تشكيل مىشد:
1ـخاص:فرزندان اصيل قبيله از نظر خونو نژاد كه اعضاى اصلى و درجه يك قبيله را تشكيل ميدادند.
2ـبعيد:اسرا و بندگان از اطراف وشهرهاى ديگر بودند.
3ـموالى:اينان عضو درجه دو قبيلهبودند كه يا به همسايگى و يا به لحاظ پيمان عضويت قبيله را پذيرفته بودند. (دکتر صادق آیینه وند کلاس درس 25/7/90 )
درنظام قبیلهای معمولا اشراف ،سیادت و رهبری امور قبیله را عهدهدار هستند رهبرى قبيله را مردىمسن،مجرب،عاقل، شجاع و ثروتمند به عهده مىگرفت.طبيعى بود كه قبيله آنگاه تن بهاطاعت مىداد كه كسى را با اين صفات يافته باشد.شيخ قبيله مسئول صلح و جنگ و پيمانو برپايى مراسم مهمانى قبيله بود.او بود كه بايد قبيله را درتقسيم غنائم و نيزپرداخت خونبها و كمك به نيازمندان و آزادى اسراى قبيله و ديگر كارها راهنمايى ورهبرى كند.
عضو قبيله بايد نظام قبيله رامىپذيرفت و در برابر از حقوق و امكانات مساوى بهره مىبرد .و تصمیمات در مجلسی اتخاذ میگردد که ریاست آن را پیشوای قبیله بر عهده دارد.و هيچ عضوى حق نداشت ازرأى و دستور شيخ قبيله و يا از سنت و نظام قبيله گام بيرون نهد وحدت قبيله را ازهم بپاشد.اگر چنين مىكرد به عنوان«خليع»براى هميشه از قبيله طرد و اخراج مىشد واين بدترين عقوبت بود.
(مراجعه شود تاريخ سياسى اسلامى، ص 47دكتر صادق آيينهوند )
حل و فصل امور مهم و خطیر مثل درگیری در چراگاههای قبیله، اعلان جنگ یا خاتمهء آن و سایر اموری که نیاز به مشورت و تبادل افکار بین بزرگان و رجال قبیله دارد با این مجلس است.
ریاست قبیله منصبی نیست که فرد یا افرادی از قبیله برای رسیدن به آن طمع کنند.روح دمکراسی در این دولت کوچک یعنی قبیله پا برجاست،همه افراد با هم در حقوق مساوی هستند و هر فرد میتواند با رئیس قبیله با جرأت حرف بزند و کارهای او را به محاسبه بکشاند.
شکل روشن و کاملی از شیوه اختیار رئیس قبیله را نمیتوان به راحتی دریافت.در نظام عشیرهای کنونی منصب شیخ(رهبر عشیره)موروثی است و شیخ قبیله قادر است از بین برادران،فرزندان و یا احفاد خود، فردی را برای جانشینی انتخاب کند.چه بسا شیخ قبیله کودکی خردسال است که تحت ولایت یکی از نزدیکانش قرار میگیرد تا به سن رشد برسد.شک نیست که انتقال رهبری به شیوه وراثت از روشهای اصلی در اجتماع و نظام قبیلهای قدیم بوده.با این حال اختیارات رئیس تنها به وراثت قائم نبوده است.به عبارت دیگر صفات یک فرد هم در تعیین او به عنوان رئیس و هم در میزان و حدود اختیارات نقش داشته است.صفات رئیس قبیله را علم،شجاعت،وقار و مهابت،تواضع،حمایت از همسایه،یاری بندگان، غیرتمندی،ایثار و نظایر آن تشکیل میداده است.
به این صفات باید دو ویژگی دیگر نیز افزود:قیافه ظاهری و سن.کهولت سن در اغلب موارد از شرایط اصلی ریاست بوده است زیرا قبیله اطمینان نداشته که قلاده امور خود را به دست جوانان کم سن و سال بسپارد.رئیس قبیله معمولا از قداست خاصی در میان افراد برخوردار بوده و از او و هم از اشراف و و بزرگان قبیله-با تعظیم و تفخیم یاد میشده است.
در رأس قبایل،قبیلهای که پادشاهان و مکرّبان به آن منسوب بودند قرار داشتند مثل معین،سبا،قتبان و... پس از آن قبایل کم اهمیتتر دیگر قرار میگرفتند.در داخل هر قبیله نیز تفاوتهایی دیده میشد و بر همین اساس افراد در درجات و منازل مختلف قرار میگرفتند.در رأس آنان صاحبان شورا و مشورت و نظر قرار داشتند که پادشاهان با آنان مشورت میکردند.
این طبقه فوق قانون بودند و امتیازات خاصی داشتند.
در کنار آنان صاحبان زمین و ملک و مال قرار داشتند.
طبقات دیگر در ردههای بعدی واقع میشدند و اسفل درجات، «آدم»یا«الخدم»نامیده میشد.
(جواد علی،«المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام»، 4/546-555)
حکم و فرمان رئیس قبیله فرمانی بود که به شخصیت و جایگاه او بسته بود.اگر این رئیس قوی، بردبار و با ابهت بود،جایگاه قبیله را بالا میبرد و مکانت و منزلت آن را بین قبایل افزایش میداد و ارادهء خود را بر دیگر قبایل نیز حاکم میساخت:اما اگر ضعیف بود،طمعکاران در قبیلهء او نفوذ کرده و باعث پراکندگی و تفرقه بین قبیله میشدند.رئیس قبیله در حکم روح قبیله بود که شأن و جایگاه آن را ترقی یا تنزل میداد.حکم رئیس قبیله،بدون مشورت و نظر با بزرگان صادر نمیشد بلکه نظر و رأی بزرگان و عاقلان و شجاعان قبیله در آن لحاظ میگردید.به بیان دیگر، حکم،تصمیم مجلس بزرگان بود که در خانهء رئیس قبیله بر آن اتفاق حاصل میشد و رئیس قبیله آن را ابلاغ میکرد تا برای همگان لازم الاتباع شود.اگر حادثه و یا مسألهای پیش میآمد عقلای قوم در «مجلس»جمع شده و به بحث میپرداختند.
(جواد علی،«المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام»، 4/546-555)
از آنجا که مردم تمامی اختیارات خود را به رئیس قبیله سپرده بودند،هر تصمیمی که او در زمینههای اعتقادی و اخلاقی و اجتماعی میگرفت.بیچون و چرا مورد پذیرش واقع میشد.اگر رئیس قبیلهای بنابر مصالحی به ادیانی چون مسیحیت،یهودیت و یا حتی زرتشتیگری میگروید همهء مردم آن قبیله میپذیرفتند.این امر هنگام ظهور اسلام تبلور کامل یافت.اگر رئیس قبیله به اسلام میگروید تمامی افراد قبیله مسلمان میشدند و اگر رئیس قبیله در مقابل اسلام میایستاد همهء افراد قبیله موضعی خصمانه علیه اسلام میگرفتند.
رئیس یک قبیله در ازای خدماتی که برای سرپرستی و هدایت قبیله انجام میداد حقوقی ویژه داشت.برای رؤسای قبایل بر حسب جایگاه و منزلت خود در میان قبیله امتیازات و حقوق خاصی تعیین شده بود که این حق در مقابل اقدام و زحمات او در جهت مصالح زیردستان اعطا میشد.حقوق یک رئیس قبیله شامل «مرباع»،«صفایا»،«نشیطه»و«فضول»میگردید.
مرباع حقی قدیمی و معادل یک چهارم غنایم به دست آمده بود که در بیشتر قبایل تا ظهور اسلام هم پا برجا بود.صفایا به میزان مورد نیازی از غنایم گفته میشد که قبل از تقسیم،رئیس قبیله آن را به خود اختصاص میداد.نشیطه یعنی آنچه که در مسیر عزیمت به محل جنگ و پیش از آغاگرفته میشد.فضول به چیزهایی اطلاق میشد که چون قلیل و کم بود قابل تقسیم نبود مانند شتر و اسب و...
(جواد علی،«المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام»، 4/546-555)
قبيله درعرب
قبیله نزد علمای لغت و نسب عبارت از جماعت و گروهی است که به یک پدر واحد منتسب بوده و از آن ریشه میگیرند.همانند کلب،تمیم،اوس،خزرج، قیس و... در بعضی موارد قبیله به مادری واحد منسوب میگردد که بعضی از نسابین از پیمان مصاهرت و دامادی که بین قبایل مختلف عرب از قدیمترین ایام بسته شده سخن گفتهاند.بدین گونه است که از لحاظ بافت اجتماعی و فرهنگی،در بعضی از قبایل عرب ردپای مادر سالاری دیده میشود.
قبیله در جامعهء عصر جاهلی نه تنها شالودهء حیات و بقای تمام پیوستگیهای فردی و اجتماعی عرب به شمار میرفت،بلکه تمام ارکان شخصیت و اندیشهء او را نیز شکل میداد.در جامعه قبیلهای عصر جاهلی، همانند تمام جوامع قبیلهای و حتی شدیدتر از آنها، اصالت در همهء احوال با قبیله بوده نه با فرد وابسته به آن.
گاهی قبیله به کسی که حضانت و حفاظت از آن قبیله را بر عهده دارد منسوب میگردد مثل عکل و گاهی نام قبیله از اسم مکان زندگی گرفته میشود چون بجیله؛و یا اینکه به یک لقب منتسب میگردد مثل خندفنکتهای که در ارتباط با نامگذاری قبایل عرب مطرح است نامهای حیوانات است نه یک پدر واحد.مثل بنی یربوع(فرزندان موش)؛بنی اسد(فرزندان شیر)؛بنی ثور(فرزندان گاو)؛بنی حجش(فرزندان الاغ)؛بنی جرار(فرزندان ملخ)؛بنی حمامه(فرزندان کبوتر)؛بنی دبّ(فرزندان خرس)؛بنی ذئب(فرزندان گرگ)؛بنی عنز(فرزندان بز)؛بنی غراب(فرزندان کلاغ)؛بنی فهد (فرزندان یوزپلنگ)؛بنی قرد(فرزندان میمون)؛بنی کلب(فرزندان سگ)؛بنی نمر(فرزندان پلنگ)و...
عدهای بر آنند که علت نامگذاری قبایل عرب به حیوانات باید نوعی اعتقاد به توتم در جزیرة العرب باشد این سخن قابل نقض و رد است زیرا هیچیک از مورخانی که از ادیان عصر جاهلیت سخن گفتهاند اشارهای به توتم پرستی نکردهاند.مطلب دیگر این که اعراب گوشت حیوانات را میخوردند،بنابراین نمیتوانستهاند به توتم اعتقاد داشته باشند.اصل مطلب این است که قبایل بخاطر تفاؤل،این نامگذاری را داشتهاند.از آنجا که هر کدام از حیوانات دارای صفت خاصی بودهاند که به رغم قبایل،منعکس کنندهء ویژگی آنان بوده،خود را منسوب به آن حیوانات میدانستهاند.مثلا بنی کلب(فرزندان سگ)خود را واجد صفت وفاداری-که از ویژگیهای سگ است- میپنداشتند.از سوی دیگر اعراب بخاطر انسی که با حیوانات پیرامون خود داشتند علاقهمند بودند صفات آنها را در افراد قبیله خود وارد سازند.از همین روی،نام آن حیوانات را برای خود برمیگزیدند.
به این ترتیب روشن میشود که این مسائل در عصر جاهلی توتم نبوده و ارتباطی با آن نداشته است.
ارکان قبیله :
قبیله دارای سه رکن نسب،عصب،و حسب بوده است
1- نسب:هر قبیله از پدری واحد سرچشمه میگرفته است.در میان قبایل کوچک شاخصهء تعیین نسب بسیار مهم بوده و تمام افراد شناسنامهء قبیلهای داشتهاند.آنها باید میدانستند که نیایشان کیست و تا چه اندازه نژادشان خالص و اصیل مانده است.
2- -عصب:یعنی داشتن تعصب نسبت به قبیله از جانب آحاد و اعضای قبیله.افراد قبیله معتقد بودند که باید عصب و عرق قبیلهای داشته باشند.در حقیقت، عصب به معنی علقه و بستگی و حیات است.حفظ موجودیت قبیله وظیفه کسی بود که میخواست عصبیت قبیله را حفظ کند.
3-حسب:حسب عبارت از مجموعه و یا پروندهء تلاشها،جنگها،حوادث،رخدادها و در یک کلام به معنای افتخاراتی است که یک قبیله میآفریده است، این حسب به وسیله کاهن(کاهن متولی امور شرعیهء قبیله مثل نذورات برای بتها و متوسل شدن به آنها و شفاعت بود.کاهن واسطه بین مردم و خدا و مفسر کلام خدا بوده است.کاهنها سجعها و شعرهای فراوانی داشتند که همانند رمالها و فالگیریهای امروزی است.)و شاعر(شاعر در نظام قبیلهای ارزش بسیاری داشت.عرب تصور میکرد شاعران انسانهایی هستند که به آنان از طرف اجنه مفاهیمی القاء میگردد زیرا افکاری از غیب به او القاء شده و او به وسیله شعر آن مفاهیم را به دیگران انتقال میدهد))و خطیب(خطیب کسی بوده که مسائل فرهنگی و امور اجتماعی را بر عهده داشته است.معمولا در نحوهء برخورد با دیگران،مسائل اخلاقی،سیاسی و آداب اجتماعی را مطرح میکرده است.) حفظ میشد.
ساکنان جزیرة العرب بر اساس طبیعت متفاوت خویش به دو بخش اصلی تقسیم میشدند:
1-بادیه نشین و اهل وبر
2-شهرنشین و اهل مدر «وبر»به معنای مو و کرک است:به کسانی«وبری» گفته میشود که در خیمههایی که از مو و کرک شتران بافته شده زندگی میکنند.«وبری»ها بیابان نشین و کوچندهاند و در مکانی خاص سکونت دائم ندارند.
مدربه معنای گل پخته است.به کسانی«مدری» گفته میشود که در شهر و در خانههایی که از گل ساخته میشود زندگی میکنند.«مدری»ها وابستگی کامل به زمین،زراعت و تجارت داشته و در شهر زندگی میکنند و طرز معیشت آنها با«وبری»ها بسیار متفاوت است.
چنان که فیلیپ حتی دربارهء خصوصیات و تحولات این ساختار مینویسد:«ما به طور دقیق میزان گروههای عرب وبری و یا مدری را نمیتوانیم مشخص کنیم زیرا همواره سیر تکامل تدریجی،گروههای جدیدی را به وجود آورده که نیمی از آنان بدوی و نیمی دیگر حضری و یا شهری هستند.ساکنان شهرها یعنی مدریها که در گذشته وبری و بدوی بودهاند تمامی خصلتها و مظاهر بادیه نشینی را از خود دور نساختهاند و در جریان انتقال از بدویت به شهرنشینی به طور کامل این خصلتها را از دست نداده و یا آنها را از خود دور نساختهاند.به این نحو خون حضری هنگامی کهدر فرزندان بادیه داخل میشود امتزاجی بین آن دو به وجود میآید.حتی در عصر حاضر در اطراف سرزمین شام شاهد منازلی هستیم که درجهء وسط میان خانه و خیمه هستند.بدوی این حق را بر خود قائل است که آنچه نیازمند آن است از مسائل و امور مختلف زندگی- که همسایهء شهرنشین وی از آن برخوردار است-را از او بگیرد و حتی گاهی در این امر به زد و خورد و هجوم و شبیخون دست میزند.بدوی به اعتبار دیگر،جنسی از اجناس بشر است که حالت او تا امروز از بین نرفته و به خاطر موقعیت فرهنگی آن هرگز از بین نمیرود و تغییر نمیکند.او همواره همانند اجدادش زندگی میکند و با عادات غریب انس ندارد.مسکن او خیمهای از موی بز و وبرالابل است.گوسفند و شتر میچراند.تربیت گوسفندان و شتران در درجهء اول و تربیت اسبان و تولید و شکار و هجوم و غارت در درجهء دوم اهمیت برای آنان و ادامه زندگی آنان است.در این قبایل بدوی،غزوه و یا جنگ مهمترین مسأله اقتصادی و اجتماعی است که بقای آنان را تضمین میکند و از ارکان و ستونهای بنای اقتصادی در گروههای اجتماعی است که بقای آنان را تضمین میکند و از ارکان و ستونهای بنای اقتصادی در گروههای اجتماعی بدوی است.حبّ جنگ بر نفوس بادیه مستولی است و به یک عمل مزمن تبدیل شده است.
مثلا قبایل نصرانی مثل بنی ثعلب همواره در حال جنگ بوده و به هیچ معیار عقلی و دینی پایبند نبودند.
قبایل ضعیف یا حضری مقیم در دل صحرا برای اینکه از تعدی قبایل قوی مصون و ایمن باشند به قبایل یاد شده«الخوه»میپرداختند.«الخوه»یعنی پول و بهایی که برای حق حیات و زندگی در زیر سایه امنیت و صلح میدادند.(فیلیپ حتی،«تاریخ العرب»صص 51-53.)
بدویان در قالب نظام عشیرهای و وحدت خانوادگی انسجام مییافتند.هر خانواده دارای یک خیمه یا خانه بود.«حی»در فرهنگ نظام قبیلهای برابر با خانواده یا خاندان است.هر قبیله از تعدادی اقوام یا احیاء یا عشایر پدید میآمد که از لحاظ نسب با یکدیگر مرتبط بودند و همگی آنان از یک رئیس تبعیت میکردند که به لحاظ سن از همه بزرگتر بود و به هنگام فراخوانی وی برای جنگ میشتافتند.
ارتباط و همبستگی در کیان قبیله به رابطهء خونی (خواه حقیقی و خواه وهمی)باز میگشته است.
قحطانیان و عدنانیان
اعراب جزیرة العرب را در مجموع به دو دستهء مهم و بزرگ قحطانی و عدنانی تقسیم کردهاند.نسّابین عرب این تقسیمبندی را از تورات گرفتهاند.آنان گفتهاند که همهء اعراب از نسل سام بن نوح هستند.همچنین معتقدند که«عابر بن شانح»(پسر سام بن نوح)دو فرزند بنامهای«یقطن»(که از نظر اکثر نسابین همان قحطان است)و فالخ-که عدنان جد قبایل عدنانی از فرزندان اوست-داشته است.
در مورد قحطاناختلاف است.بعضی وی را برادر یقطان دانسته و بعضی وی را همان یقطن میدانند که در تورات آمده است.
قحطان فرزندی به نام یعرب داشته که اعراب را به همین سبب«عرب»نامیدهاند.به فرزندان قحطان عاربه میگویند:چون در سرزمین عرب ساکن شدهاند.
از سویی به سبب سکونت ایشان در سرزمین یمن آنها را«اعراب یمانی»نامیدهاند.آنان در مناطق جنوبی جزیرة العرب زندگی کرده و پس از خراب شدن«سد مأرب»به سوی شمال شبه جزیره مهاجرت کردند.
بعضی در«غسان»و برخی در«یثرب»(مدینة النبی) ساکن شدند.دو قبیلهء اوس و خزرج که در اسلام انصار نامیده شدند از اعراب قحطانیاند.این اعراب نسبت به اعراب عدنانی دارای فرهنگ و تمدن و پیشینهء تاریخی درخشانتری هستند و به«عرب خالص»اشتهار دارند.
اعراب عدنانی فرزندان عدنان جد بیستم رسول خدا(ص)هستند که آنان را«عرب ناخالص»یا«مستعربه» گویند زیرا به سبب مجاور بودن با اعراب خالص و یا اختلاط با آنان عرب شدهاند.این عده را اعراب عدنانی و به سبب این که از نسل اسماعیل(ع)هستند اعراب اسماعیلی خوانده و نامهای دیگری از قبیل نزاری،بنی قیدار،معدی،بنی شرق و...نیز بر آنان نهادهاند.
طایفهء«قریش»که رسول خدا(ص)و بنی هاشم نیز از آنان هستند از اعراب عدنانی هستند.مردم طائف (ثقیف)و بیشتر مردم مکه و اطراف آن از اعراب عدنانی هستند.اینان زبان عربی را از قبیله جرهم که در آن هنگام اسماعیل(ع)داماد آنها شد فرا گرفتهاند و زبان خودشان را رها کردهاند.
تمام نسابین ذکر کردهاند که عدنان دو فرزند به نام «معد»و«عکّ»داشته است.معد فرزندانی بنام نزار و قنص داشته که بسیاری از قبایل عدنانی نسبشان به نزار برمیگردد و گفتهاند او چهار فرزند بنام«مضر»، «ربیعه»،«ایاد»و«انمار»داشته است.
به گفتهء اخباریون،عدنان با بخت النصر پادشاه بابل (604-561 ق-م)معاصر بوده است.نسب عدنان را در کتب برخیا دیدهاند.ایاد که از فرزندان نزار است از محل سکونت اصلی خویش بخاطر جنگهایی کوچ کرده و فرزندان وی بعضی به عراق و برخی به بحرین و شام مهاجرت کردهاند.میان ایرانیان و ایاد نیز جنگی واقع شده که در این جنگ(دیر الجماجم) ایرانیان شکست خوردهاند.
تحلیلی بر ساختار نظام قبیلهای مقارن ظهور اسلام و دوران رسول خدا(ص)
چنان که در مباحث پیشین شرح آن رفت،در جزیرة العرب،مقارن ظهور اسلام دو جناج نیرومند وجود داشتند که از دیر زمانی،جهت تسلط بر شبه جزیره و ارکان سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و دینی آن دست به تلاشهای دامنهداری زده و بارها به رقابتهای گستردهای پرداخته بودند.این دو جناح نیرومند عبارت بودند از اعراب یمانی(قحطانی)و اعراب عدنانی(حجازی).با کوچ یمانیان به سرزمینهای شمالی شبه جزیره از جمله یثرب(مدینة النبی(ص)و غسان در بادیة الشام این رقابتها ابعاد گستردهتری یافت.اعراب عدنانی که اغلب در شهرهای اصلی حجاز مثل مکه و طائف ساکن بودند خود شامل قبایلی مختلف با آداب و رسوم و سنتهای متفاوت بودند.این دو جناح سالها با یکدیگر بر سر پردهداری کعبه، سقایت،رفادت و پذیرایی از زایران بیت الله رقابت و درگیری داشتند بویژه که این درگیری از هنگام سلطه خزاعه و سپس قصی بن کلاب آغاز و در دوران فرزندان بنی عبد مناف شدت گرفت.در این دوران رقابتها باعث بر افروختن آتش جنگی هولناک شد.قبایل طرفدار بنی عبد شمس و هاشم هر یک پیمانهایی با نام احلاف و یا حلف المطیبین بستند و آماده درگیری شدند لیکن با میانجیگری بزرگان،این درگیری با تقسیمبندی قدرت و وظایف مربوط به خانه کعبه پایان یافت و قبایل مختلف همگی در امور بیت الله به طور مشترک مناصبی را در دست گرفتند ولی همواره کینهها و نقارها چون آتش زیر خاکستر،مترصد میدانی برای اشتغال بود.از سوی دیگر،جناح نیرومند اعراب قحطانی که در مدینه(یثرب)و غسان روزگار میگذرانیدند و رقیب اصلی اعراب عدنانی بودند از دو طایفه و قبیله بزرگ و مقتدر به نام«اوس»و«خزرج» تشکیل شده بودند.این دو رقیب نیز در ادوار مختلف با یکدیگر به نبرد پرداخته و رقابتهای عمدهء آنان برای کسب قدرت و سلطه بر دیگری،آسایش را از همگان سلب کرده بود.تاریخ عرب مملو از داستانها و حوادث مربوط به این جنگهاست که از آنها با عنوان«ایام العرب»یاد شده است.نبردهای یوم الربیع،یوم سمیر، یوم حاطب و آخرین درگیری آنان یوم بعاث از این مقوله بود.این دو قبیله به علت رقابتها و نبردهای داخلی،هیچگاه نتوانستند اتحاد خویش را در مقابل رقیب اصلی یعنی عدنانیان حفظ کنند.
هیچ قدرتی وجود نداشت که بتواند این دو رقیب را به تفاهم برساند و جامعهء متفرق را انتظام بخشد.در اینجا بود که پیامبر(ص)به عنوان عامل وحدت رخ نمود و قبایل خزرج که از این درگیریهای خانمان برانداز به تنگ آمده بودند در سال یازدهم و دوازدهم بعثت رسول خدا(ص)دو پیمان عقبهء اول و دوم را با آن حضرت منعقد ساخته و از ایشان خواستند تا با ورود به یثرب به این درگیریها و کینهها به عنوان محور وحدت پایان دهد.از اینجا بود که رسول خدا(ص)به عنوان فرمانروای مطلق جهت التیام بیماری عداوت و دشمنی و اعاده امنیت بدان صوب حرکت فرمودو قبایل مختلف و متعدد یمانیان را تحت عنوان انصار متحد ساخت.
و بالاخره با مهاجرت عدنانیان مسلمان شده به یثرب، دو جناح نیرومند یمانی و عدنانی را تحت عنوان انصار و مهاجر در لوای اسلام به یکدیگر پیوند اتحاد زد،با عقد پیمان مواخاة و برادری،آنان را با یکدیگر برادر ساخت و از دشمنان کینهتوز دیروز،دوستان و برادران و یاران دلسوز و صمیمی ساخت.
ارزشها و ساختار نظام قبیلهای نتوانست این اتحاد را عمیق و ناگسستنی سازد،بلکه برادری و اتحاد صرفا در سایهء منادی وحدت بخش آن یعنی رسول خدا(ص) دوام داشت و در اعصار بعدی مجددا از هم گسست و کینهها دوباره ظاهر شد.البته ناگفته نماند که در همان اوان اسلام نیز بروز اختلافات بین این دو جناح و قبایل مختلف زنگ خطر و هشداری بود که این اختلافات و ارزشهای جاهلی و تعصبات قبیلهای میتواند دوباره با کوچکترین بهانه و غفلتی به فاجعههای بزرگی تبدیل شود.به ویژه که این اختلافات و رقابتها با ظهور اسلام نوعی چهرهء اعتقادی و مذهبی نیز به خود گرفته بود و به استثنای معدودی،بسیاری از افراد جناح عدنانی با سردی یا خشونت با دین اسلام رو به رو شدند و پیامبر(ص)را ناچار ساختند تا با هجرت به مدینه،خود را در حمایت یمانیان یعنی جناح رقیب قرار دهد.این حمایت برای آنان(عدنانیان)بسیار سنگین و غیر قابل تحمل بود.درگیریها و جنگهایی که بین این دو نیرو بر سر اسلام در«بدر»،«احد»،«خندق» و...اتفاق افتاد کینهها را دو چندان کرد.با فتح مکه و در حقیقت با از دست رفتن تسلط و سیادت قریش به عنوان بزرگترین قبیلهء عدنانی و برتری و غلبه قحطانیان بر مکه،ندای تجدید تخاصمات از سوی بزرگ و رئیس قبیلهء خزرج و در حقیقت،بزرگ انصار-سعد بن عباده -به گوش رسید که«الیوم،یوم الملحمه»(امروز روز انتقام و کشتار است)و همین امر باعث شد تا پیامبر(ص)به علی(ع)بگوید پرچم را از دست سعد بن عباده بگیرد و شعار«الیوم یوم المرحمه»(امروز روز رحمت و گذشت است) را سر دهد.
در جنگ حنین نیز به هنگام تقسیم غنایم که پیامبر(ص)برای جذب قلوب عدهای از بزرگان قریش،به آنان سهم زیادتری بخشیدندای حرقوص بن زهیر از جناح یمانی بلند شد که«اعدل یا محمد»(ای محمد عدالت کن).
همچنین به هنگام پایان جنگ مریسیع(یکی از جنگهای بین مسلمانان و کفار)بر سر برداشتن آب از چاه میان یکی از انصار و غلام عمر بن خطاب که از مهاجران بود درگیری پیش آمد و دو نفر به قتل رسیدند و بیم آن میرفت که این ماجرا به یک درگیری گسترده تبدیل گردد و کینههای یمانی و عدنانی را از نو زنده سازد که با وساطت چند تن از ریش سفیدان غائله ختم یافت و پیامبر(ص)دستور حرکت داد تا درگیری شدت بیشتری نیابد.در این هنگام عبد الله بن ابی بن سلول که از سرکردگان منافقان در مدینه بود از فرصت به دست آمده به نحو مطلوب بهره برد و با بیان سخنانی کینههای قدیمی بین عدنانی و قحطانی را تازه کرد.او خطاب به انصار و مردم مدینه گفت این همان چیزی است که خود خواستهاید،شما اینان را به شهر خود دعوت کردید و هر آنچه داشتید با آنان قسمت نمودید.خود گرسنگی کشیدید ولی آنان را سیر کردید و پناه دادید.حال که از پرتو شما جانی گرفتهاند علیه شما موضع میگیرند.وی ضرب المثلی بسیار زشت در مورد انصار زد و گفت سگ همسایه را سیر کن تا شکمت را بدرد،به خدا سوگند همین که به مدینه رسیدیم آنان را از خانه و کاشانهء خود بیرون میکنیم و آنان را با چنان ذلتی مواجه خواهیم ساخت که دیگر پناهی نداشته باشند.بعضی از صحابه چون زیدبن ارقم این سخنان را به گوش پیامبر(ص) رسانیدند و حتی فرزند عبد الله بن ابی از رسول خدا(ص)خواست تا اجازه دهد پدرش را به قتل برساند ولی آن حضرت نپذیرفته و فرمودند آیا میخواهید دشمنان بگویند پیامبر یاران خود را میکشد؟
در جایی دیگر نیز(حادثهء افک)با وقوع درگیری لفظی میان سران اوس و خزرج نزدیک بود کار به درگیری میان مسلمانان کشیده شود.زیرا هر دو قبیله یکدیگر را متهم میساختند که نزد پیامبر(ص)علیه قبیلهء رقیب موضع گرفته و مترصد فرصت هستند تا از پیامبر(ص)فرمان قتل پخش کنندگان داستان افکرا بگیرند.
از جهت دیگر،مسائلی چون اعتراض به فرماندهی زیدبن حارثه و فرزندش اسامة بن زید مبین استمرار ارزشهای قبیلهای و جاهلی بود.کوتاه سخن آنکه تنها حضور رسول خدا(ص)آن هم فقط در مقطعی کوتاه سد مستحکمی در مقابل بروز این ارزشها ایجاد کرد.
طبیعی بود که با رحلت آن منادی وحدت،خصائل و خصایص قبیلهای از نو احیاء و برادران و یاران فداکار دیروز،برای کسب قدرت و سلطه با یکدیگر کینه بورزند و زحمات پیامبر خدا را نقش بر آب سازند.
مواضع پیامبر(ص)و خلفا در مقابل نظام قبیلهای
همان گونه که روشن است اسلام در محیطی ظهور یافت که نظام قبیلهای در آن سیطره و نفوذ مطلق داشت.پیامبر(ص)در اولین تعالیم خود موقعیت و ساختار نظام قبیلهای را با خطر و بحران جدی رو به رو ساخت.در واکنش به آنچه که اسلام با آن به مخالفت برخاسته بود رؤسای قبایل کوشیدند موضعی تهاجمی اتخاذ کنند.گروهی از آنان گمان میبردند که پیامبر(ص)میکوشد زعامت و رهبری را از دست آنان خارج سازد و قبایل آنان را تحت سلطهء قریش درآورد.از آنجا که پیامبر(ص)میدانست حساسیت زعمای قبایل به خاطر کاهش نفوذ و قدرت و به مخاطره افتادن منافع مادی است،تلاش کرد در جهت تألیف قلوب آنان گامهایی بردارد.هدایا و تقسیم غنایم و فیء بین آنان تأثیر زیادی در جذب آنان داشت همچنین در مواقع مختلف،رسول خدا(ص)از غنایم جنگها سهمی افزون بر دیگران به این افراد میداد.در فتح مکه نیز امتیازاتی به ابو سفیان بزرگ مکه داد از جمله اینکه هر کس به خانهء ابو سفیان پناه برد ایمن است.
رسول خدا(ص)در مدینه و به هنگام هجرت،پیمان مؤاخاة و برادری بین مهاجرین و انصار را مطرح کرد و بدین وسیله پیمانهای قبیلهای را سست نمود.افزون بر آن،پیامبر در حجة الوداع تمام پیمانهایی را که در عصر جاهلیت منعقد شده بود ملغی کرد و به این ترتیب آخرین ضربات را بر پیکر نظام قبیلهای وارد آورد.
خلفای پس از رسول خدا(ص)نیز همانند ایشان همت خود را متوجه نبرد و برخورد با عصبیتهای قبیلهای و سرکوبی مدعیان آن کردند.
-ابو بکر بدون کوچکترین اهمالی،مواضعی شدید در جریان ردّه علیه قبایل از خود نشان داد و فرمان قلع و قمع آنان را صادر کرد چرا که او در این غائله خطری جدی علیه دولت نوپای اسلامی میدید.البته این امر را باید در مورد قبایلی که نسبت به عدم دستیابی بنی هاشم و علی(ع)به قدرت معترض بودند مستثنی کرد زیرا برخورد با آنان هیچ گونه دلیل و توجیه شرعی به همراه نداشت از جمله قتل عام قبیلهء بنی یربوع و قتل مالک بن نویره و...که در مبحث بعدی بدان اشاره خواهیم داشت.
موضع ابو بکر در مقابل رؤسای قبایل مرتد و اشراف آن بیشتر ناشی از مقتضیات و تدابیر و مصالح سیاسی بود.وی عدهای از آنان را به بدترین وضع به قتل رساند و در مقابل عدهای چون اشعث بن قیس را بخشید و حتی ام فروه خواهر خویش را به عقد او درآورد.
عمر بن خطاب از سلف خود در قلع و قمع عصبیت و نزاعهای قبیلهای سختگیرتر بود.او هرگز به رؤسای قبایل اجازه نمیداد تا قدرت خویش را تثبیت کرده و بر آن بیفزایند و به اشراف و ثروتمندان اجازه نمیداد ثروت و دارایی و املاک خویش را افزون کنند.وی حتی به صحابه اجازه نمیداد از مدینه خارج شوند زیرا معتقد بود اگر آنان به جهاد بروند پس از تصرف زمینها، به زمینداری و ثروتاندوزی پرداخته و برای خود قدرت و مقامی کسب خواهند کرد.بسیار ساده لوحی است اگر بپذیریم قتل عمر بن خطاب،این خلیفه سختگیر نسبت به بنی امیه و اشراف القبایل صرفا تراوش یافته از عقل و فکر فردی مجهول الهویه و ایرانی به نام ابولؤلؤ بوده است بلکه باید در قتل او ردپای اشراف اموی از جمله مغیرة بن شعبه را که عمر نسبت به آنان شدت عمل به خرج میداد پی جست.میبینیم که سرانجام این مانع بزرگ از سر راه آنان برداشته شد و در حقیقت زمینه برای به قدرت رسیدن یکی از همان اشراف یعنی عثمان بن عفان فراهم گردید.عثمان،اشراف و رؤسای قبایل را دوباره قدرت بخشید و در کالبد نظام قبیلهای و جاهلی روح تازهای دمید و در تمام ارکان خلافت، اشراف و رؤسا و بزرگان قبیلهها را دخالت داد.به گونهای که عملکرد سوء آنان دامنگیر خودش شد و مردم عاصی و جان به لب آمده به قتل او مصمم شدند.
امام علی(ع)نیز در دوران خلافت خویش موضعی بسیار سخت علیه عصبیت و روح قبیلهگرایی از خود نشان داد.مانند سفارش آن حضرت به یکی از یاران خود که:اگر مردم را دیدی به سوی عشیرهگری و قبیلهگرایی دعوت میکنند آنان را با شمشیر بزن تا به سوی خدا و سنت پیامبر(ص)و کتاب خدا بازگردند، این عصبیت و حمیت از خطرات شیاطین است پس از این امر کناره گیرید و...
مواضع سیاسی قبایل در زمان رحلت پیامبر(ص)
اشاره شد که پس از رحلت پیامبر(ص)ریشههای عصبیت قبیلهای مجددا نضج گرفت.در عرصهء سیاسی این دوران که با ظهور سقیفه بنی ساعده و قدرت نمایی قبایل شکل میگیرد در مدینه(مرکز حکومت اسلامی) سه قبیله(در معنای عام)به طور جدی و فعال حضور دارند و هر یک میکوشند تا سیادت و رهبری را به (به تصویر صفحه مراجعه شود)
قبیله خود اختصاص داده و دست دیگری را از آن کوتاه سازند.این سه قبیلهء عمده عبارتند از:قریش،اوس و خزرج.
تلاش قریش برای دستیابی به قدرت
قبل از آنکه به مواضع قریش در این دوران و تلاشهای گسترده آن برای کسب قدرت سیاسی بپردازیم اشارهای مختصر به قبایل و طوایف تشکیل دهندهء آن داریم:
قریش شامل تعدادی قبیله بوده که از قرنها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در مکه سروری داشته و به امر تجارت و صیانت از کعبه میپرداختند.مقارن ظهور اسلام،قریش در قدرت کامل به سر میبرد.و با اعتلای کلمه توحید و تشکیل حکومت اسلامی در مدینه قدرت از دست اشراف القبایل قریش خارج شد.(به خصوص پس از فتح مکه)اما با رحلت رسول خدا(ص) قریش دوباره به تکاپو افتاد تا مجددا قدرت سیاسی از دست رفته را به دست آورد.یکی از تیرههای قریش «تیم بن مره»است که از تیرههای غیر معروف و کم اهمیت قریش به شمار میرفته است.تیرهء«عدی بن کعب»نیز به لحاظ اعتبار،وضع مشابهی با تیم بن مره داشت.«ابو بکر بن ابی قحافه»در رأس تیرهء اول و«عمر بن خطاب»در رأس تیره دوم برای احیای قدرت قریش، بلافاصله پس از رحلت رسول خدا(ص)به سوی سقیفه بنی ساعده(که متعلق به بنی ساعده از قوم خزرج بود) شتافتند و در بین راه ابو عبیدة بن جراح را نیز همراه خود ساختند.
قریش به محض آگاهی از اجتماع قبایل اوس و خزرج در سقیفه بنی ساعده برای تعیین کردن مسأله رهبری جامعه به آنجا شتافتند تا مبادا رقبای آنان یعنی انصار که اینک در قالب قبیله اوس و خزرج متشکل شده بودند قدرت را در انحصار خود درآورند.
با تأملی کوتاه در سخنان بزرگان مهاجرین و نیز انصار در سقیفه،میتوان تلاش برای تجدید بنای قبیلهگرایی را مشاهده کرد.اولین سخنران از قریشیان، ابو بکر بن ابی قحافه بود.سخنان و استدلال ابو بکر در مقابل انصار بر مدار شرافتهای قبیلهای،نسبها و ارزشهای قومی میچرخید.وی گفت:ما اولین مردم در اسلام هستیم و در میان مسلمانان مسکن ما در مرکز است.نسب ما شریفترین است و ما رابطه خویشاوندی نزدیکتری با پیامبر(ص)داریم و شما (انصار)برادران اسلامی ما و شریکان ما در دین هستید،شما به ما یاری دادید و ما را حفظ و حمایت کردید،خداوند بهترین پاداش را به شما عنایت فرماید.
از این رو ما امرا هستیم و شما وزراء(انتم الوزراء و نحن الامراء)،اعراب هرگز خود را تسلیم قبیلهای جز قریش نخواهند کرد.آنگاه ابو بکر برای مجاب ساختن دیگران حدیثی از پیامبر نقل کرد که:«الائمة من قریش»(شعار«الائمه من قریش»حدیثی است که گردانندگان و کارگزاران سقیفه ساختند و بعدها بنی عباس هم از آن سود جستند و متأسفانه بعضی از مورخان و بزرگان نیز بدون تأمل در این حدیث،به آن استناد کردند.در صورتی که بین ائمه از بنی هاشم که شاخه و تیرهای از قبیله قریش هستند با کل قریش اشتباه شده است.در واقع باید گفت این موضوع بیشتر یک نظریه نژادی است تا اعتقادی.) [پیشوایان از قریش هستند].بنابراین با برادران مهاجرتان در آنچه خداوند به آنها ارزانی داشته است رقابت نکنید.
ابو بکر دقیقا بر عواملی دست گذاشت که همه حاکی از تکیه بر شرافتهای قومی و قبیلهای است.این عوامل وقتی با سوابقی چون سبقت در اسلام، مصاحبت با پیامبر در غار،امامت نماز به هنگام بیماری پیامبر و امتیاز مهم کهولت سن همراه گردید زمینه را برای موفقیت ابو بکر در قرار گرفتن بر مسند خلافت فراهم آورد.در پیروزی قریش،نقش عمر بن خطاب را نباید نادیده انگاشت.ابن ابی الحدید میگوید اگر عمر و تلاشهای او نبود ابو بکر به خلافت نمیرسید.عمر همچون ابو بکر در استدلالات خود در قبولاندن خلافت قریش از اهرمهای قبیلهای و قومی جاهلی بهره میبرد.او در پاسخ حباب بن منذر از بزرگان اوس که میگفت از ما یک امیر و از شما نیز یک امیر،جواب داد چقدر مضحک است،دو شمشیر در یک نیام نمیگنجد!به خدا سوگند اعراب هرگز با قدرت شما توافق ندارند در حالی که پیامبرشان از دیگران(قبیلهء قریش)است.وی چون دید در سقیفه جنجال به پا شد و آتش منازعات شعلهور گردید برای اینکه زمام امور از دست او خارج نشود و خواسته او،در معیت با ابو بکر تحقق یابد پیش دستی کرده و مسأله را فیصله داد.بدین صورت که دست در دستان ابو بکر گذاشت و او را به پذیرفتن بیعت وادار ساخت،بدین صورت قبیلهء قریش و در رأس آنان طایفهء تیم بن مره پیروزمندانه از سقیفه خارج شدند و خلافت را به قبیلهء خود اختصاص دادند.
تلاش قبایل قحطانی در سقیفه بنی ساعده
در کنار قبیلهء قریش،که در حقیقت جزو قبایل عدنانی است قبایل قحطانی شامل اوس و خزرج یا یمانیان،پس از شنیدن خبر رحلت رسول خدا(ص)در سقیفه بنی ساعده که متعلق به طایفهء بنی ساعده از طوایف خزرج بود اجتماع کردند تا سعد بن عباده رئیس قبیلهء خزرج را که از صحابهء بزرگ رسول خدا(ص)و از انصار بود به حکومت برسانند.
قبایل اوس و خزرج که از انصار بودند،خود را ازقریش(مهاجرین)به حکومت و جانشین پیامبر(ص) محقتر میدانستند،به ویژه آنکه رسول اکرم بارها مقام و مرتبت انصار را گوشزد نموده و دعاهای فراوانی در حق آنها کرده بودند.سعد بن عبادهء خزرجی،کاندیدای خلافت از قبیلهء خزرج و از صحابهء بزرگ بود که در پیمان عقبه همراه هفتاد تن از اهل مدینه اسلام آورده و در تمامی نبردها و غزوات(جز بدر)حضور داشته و از جایگاه و موقعیت ویژهای نزد پیامبر برخوردار بود.
مطلب دیگری که انصار و قبایل قحطانی را نسبت به دستیابی به قدرت تحریض و تشویق میکرد،ترس از سلطهء قریش و در حقیقت،عدنانیان بود که در طول قرنها برای سیادت بر شبه جزیره با یکدیگر نزاع و اختلاف داشتند.سعد بن عباده،تفکر استحقاق خلافت از سوی انصار را در سقیفه بنی ساعده چنین نمایان میسازد؛ای انصار شما سختترین مبارزات را در برابر دشمنان محمد(ص)داشتید تا آنکه عرب با شمشیرهای شما مطیع و منقاد گشت و پیامبر(ص)در حالی از دنیا رفت که از شما راضی بود.
حباب بن منذر،از دیگر بزرگان قبیلهء خزرج نیز انصار را هشدار داد که مبادا مهاجرین،آنان را بفریبند.وی سپس بر پیشی داشتن انصار در گرویدن به اسلام اشاره کرد و اسلام آوردن قریش را مرهون زحمات انصار و فداکاریهای آنان دانست.او خطاب به قریش گفت:از این میترسیم که اگر امروز این امر در دست شما محکم شود بخاطر کینههایی که از ما دارید با ما نبرد و ستیزه کنید.
او از روی تعصب به احیای کینههای قدیمی در رقابتهای گذشته پرداخت و گفت:ای انصار،اگر اینان (مهاجران)از آنچه شما میخواهید ابا کردند از سرزمینتان بیرونشان کنید و نگذارید خلافت به دستشان بیفتد.به خدا سوگند اگر بخواهند ما این کار را مانند نخست برمیگردانیم،هر که پیشنهاد مرا رد کند با شمشیر او را به خاک مذلت میمالم.
حباب بن منذر پس از گفتههای فوق ناگهان تغییر موضع داد و چون بیم داشت مهاجران تن به خواسته انصار ندهند گفت:«اگر نپذیرفتند آنگاه میگوییم از ما یک امیر و از شما نیز یک امیر(منا امیر و منکم امیر)».بیان مطلب اخیر،موضع انصار را به ضعف کشانید و آنان را در مقابل رقیب آسیبپذیر ساخت.
رقابتهای دیرینه و حسادتهای قبیلهای و قومی میان اوس و خزرج نیز به شکست انصار کمک کرد.به عنوان نمونه میتوان از بشیربن سعد خزرجی(پسر عموی سعدبن عباده)یاد کرد.او اولین کسی بود که با ابوبکر بیعت کرد و به این ترتیب راه شکست انصار را هموارتر نمود.
کارشکنی و اختلاف میان بزرگان اوس و خزرج و حمایت چند تن از بزرگان اوس که نمیتوانستند سیادت و برتری رقیب دیرینه خویش(قبیلهء خزرج)را تحمل کنند و به عبارت دیگر،سیادت و برتری عدنانیان را مطلوبتر میدانستند،کار انصار را به کلی به انحطاط کشاند.اسید بن حضیر از قبیلهء اوس این حسادت را چنین آشکار ساخت.«اگر امارت به سعد بن عباده (خزرجیان)برسد پیوسته در میان آنان ثابت خواهد بود و این برای آنان فضیلتی است که هیچگاه بهرهای از خلافت به شما نخواهد رسید پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.
بشیر بن سعد از قبیلهء خزرج نیز انصار را به بیعت با ابوبکر فرا خواند.با بیعت این دو تن و همچنین ابو عبیده و عمر بن خطاب با ابوبکر،شکست خزرج و اوس قطعی شد و خلافت به خاندان تیم بن مره از قبیلهء قریش رسید.
آنچه پیش از هر موضوع دیگر در رابطه با «نظام قبیله» مطرح است، ساختار قبیله وکارکرد آن است. در رابطه با ساختار قبیله، گفتنی است که اجزای قبیله عبارت است ازرهبر قبیله که از وی به «رئیس»، «شیخ»، «زعیم»، «کبیر» و «سیّد» و گاه «ملک» و«قیِِل» تعبیر میشود
رئیس قبیله در خصوص رئیس قبیله گفتنی است که، شرط اصلی دستیابی یک شخص به رهبریو زعامت قبیله وجود پارهای صفات و خصال نیکو و پسندیده در وی بود تا رهبر قبیله درسایهء برخورداری از آن ویژگیها، اولاً از مقبولیت عمومی و نفوذ اجتماعی برخوردار گردد وثانیاً بتواند در شرایط دشوار جزیرة العرب، کمک کار و حلّال مشکلات افراد قبیلهء خود باشد. صفات مورد اشاره را بدین قرار برشمردهاند: سخاوت و کرم، نَجْرة (شجاعت)،داشتن عشیرهء نیرومند و یاوران فراوان، خردمندی و کارآزمودگی، صبر و بردباری، حلمو اغماض نسبت به خطاهای افراد قبیله، تواضع و فروتنی نسبت به همهء افراد قبیله و ازجمله افراد ناتوان، فصاحت و بلاغت، ادب، صداقت، عفت و پاکدامنی و أمانت به علاوه، رئیس قبیله باید از نظر حسب و افتخارات خانواده و نسب از پیشینهء روشنو قابل قبولی برخوردار باشد. «موالی» یعنی کسانی که با پیمان ولاء در جرگهء افراد قبیلهقرار گرفتهاند و «خُلعا» که به دلیل اعمال ناپسند موجب سرشکستگی قبیلهء خود شده در نتیجه عضویّت آنان در قبیله لغو گردیده و نیز افراد «هجین» که از نظر نسبی خونشانبه خون غیر عرب آلوده شده هیچگاه نمیتوانند به رهبری قبیله برسند؛ چراکه فرزندان،وارث صفات و خصال پدران و مادران خویش هستندافزون بر این، داشتن مال و ثروت نیز غالباً و به ویژه در میان قبایل کوچنشین، از شرایط لازم برای تصدی مقام ریاست قبیله بود؛ چرا که بدون داشتن مال و ثروت، رئیس قبیله ازادای بسیاری از وظایف خود بازمیماند از نظر سِنّی نیز غالبا رئیس قبیله از افراد مسنّقبیله بودگرچه این مورد استثناهایی هم داشت و اما در مورد اینکه فرد دارای شرایط فوق ، با چه ساز و کاری به ریاست رسمی قبیلهءخود میرسید، این موضوع معمولاً و به ویژه در شرایط وجود رقابت و نزاع میان افرادقبیله بر سر ریاست، از طریق شورا و با رأی و انتخاب رؤسای عمایر و بطون و عشایر وبه اصطلاح «اهل حل و عقد» و نه آرای عموم افراد قبیله و گاه با زور و غلبه و اتکاییک فرد به عشیره و خاندان خود و گاه به صورت إقبال عمومی و با رضایت جمعی صورت میگرفت. برخی اوقات نیز که به هیچ روی عشیرهها و بطون قبیله به توافق نمیرسیدندو نزاع و خونریزی بر سر این موضوع به درازا میکشید، سران قوم نزد پادشاهان ذینفوذ جزیرةالعرب نظیر «ملوک کندة» و یا «تبایعهء یمن» میرفتند تا از سوی آنان فردی ازدرباریان خود و یا از میان عشایر متخاصم را به ریاست قبیلهء مورد نظر نصب نمایندچنانچه رئیس قبیله تمام عمر ریاست قبیله را داشت و از وجهه و پروندهء قابل قبولیبرخوردار بود، این موضوع در تعیین جانشین برای وی تأثیر زیادی داشت و در این بارهراهکارهای دیگری چون: وراثت طبیعی این مقام از سوی فرزند أرشد رئیس پیشین ونیز ولایتعهدی و تعیین فرزند اصلح و نه لزوماً أرشد، از سوی رئیس پیشین قبیله به وفوراعمال میشدبه ندرت نیز اتفاق میافتاد که رئیس یک قبیله یک جانشین با ملاحظهءعلایق سببی و نه نسبی و لحاظ برخی مصالح دیگر، فرد شایستهای خارج از قبیلهء خود رابه عنوان رئیس شهر و قریه پس از خود معرّفی و نصب کندبرخی پژوهشگران نقش وراثت را در تصدی رهبری قبیله بهکلی نفی کردهاندلیکناین نظریه با واقعیات نظام قبیله سازگاری ندارد. البته باید توجه داشت که وراثت یا وصایت و ولایتعهدی تنها جای رأی و انتخاب رؤسای عشایر و بطون را میگرفت و نمیتوانستجای شروط و صلاحیتهای عمومی لازم را پر کند.طبعاً چنانچه فرزند یا فرزندان رئیسپیشین قبیله فاقد شرایط عمومی و لازم برای تصدی ریاست بودند،از سوی أشراف قبیلهبه ریاست پذیرفته نمیشدنددر مورد نحوهء ابراز رأی و حد نصاب لازم برای انتخاب یک فرد بهعنوان رئیس قبیله،آنچه معلوم است این است که ابراز رأی به صورت «بیعت» سران عشایر با فرد مورد نظرانجام میگرفته است و اما در مورد حد نصاب لازم برای گزینش رئیس قبیله، مطلبی درمنابع به چشم نمیخورد لیکن از ظاهر امر چنین برمیآید که رئیس قبیله به اتفاق آرایرؤسای عشایر و بطون انتخاب میشده، به این معنی که، هرگاه در رایزنیهای پیش از بیعترسمی، اکثریت اشراف قبیله موافق ریاست فردی خاص بودند، همهء سران قبیله با ویبیعت میکردند؛ چرا که در غیر این صورت، بروز انشعاب در قبیله، به ویژه در رابطه باقبایل صحرانشین و کوچ رو، امری اجتنابناپذیر بود. شاید بتوان رویهای را که خلیفهء دوم در شورایی که جهت گزینش خلیفهء پس از خودترتیب داد، مؤید مطلب فوق گرفت. خلیفهء دوم که به طور مکرر از احتمال بروز اختلافمیان سران مسلمانان ابراز نگرانی میکرد و اختلاف آنان را موجب بروز اختلاف در میانمسلمانان میشمرد، برای رفع این دغدغه دستور داد تا در صورت بروز اختلافنظر میاناعضای شورا، گروه اقلیت گردن زده شوندتخلّف برخی از سران قبیله از بیعت، یکی از دو امر را در پی داشت: یا انشقاق درقبیله، که این موضوع در میان قبایل کوچنشین با سهولت بیشتری صورت میگرفت، و یابروز درگیری میان جناحهای رقیب و تحمیل خواستهء یک جناح بر دیگری؛ چنانکه مورداخیر در جریان سقیفه و خلافت ابوبکر رخ داد
وظایف و امتیازات رئیس قبیله
وظایف و امتیازات رئیس قبیله هنگامی که یک فرد به رهبری و ریاست قبیله میرسید، برحسب ظاهر او میتوانستمانند یک پادشاه با اختیارات مطلقه عمل کند و به رأی و نظر دیگران بی توجه باشدلیکن با توجه به فلسفهء وجودی ریاست قبیله که خدمت به افراد قبیله و رهبری کل قبیلهدر مسیر عزّت و افتخار بود، مطالبات و انتظارات زیادی از سوی اعضای قبیله متوجهرئیس قبیله بود که خود به خود دایرهء اختیارات وی را تعیین و محدود میساخت و طبعاً،توجه به این مطالبات، شرط تداوم ریاست وی محسوب میگردید؛ گرچه این مطالبات ووظایف بهصورت مکتوب و مدوّن و آییننامهء رسمی نبود. در این زمینه، یکیاز مهمترینموارد، لزوم مشورت رئیس قبیله با سران عشایر و بطون قبیله بود و در صورت استبدادرأی رئیس قبیله، به ویژه اگر خود رأیی او به ضرر افراد قبیله تمام میشد و یا در راستایمنافع شخصی قرار میگرفت، هیچ تضمینی برای تداوم ریاست وی وجود نداشت و چنانچهرئیس مستبد بر تصدی مقام و موقعیت خود اصرار میورزید، چه بسا به قتل میرسیدلذا یک رئیس با حزم و دوراندیش و موفق کسی بود که پیوسته و به ویژه در امور مهم،جویای آراء و نظرات رؤسای عمایر و بطون قبیله میبود تا در سایهء مشورت با ایشانتصمیمات پخته و سنجیدهای که رضایت عامهء افراد قبیله را تأمین نماید، اتخاذ کنددیگر وظایف شیخ قبیله عبارت بودند از: کمک به افراد نیازمند قبیله و رعایت مواسات باآسیب دیدگان؛ پذیرایی شایسته و با روی باز از مهمانانی که بر قبیله وارد میشدند؛ بازبودن درب خانهاش به روی عموم افراد قبیله؛ اهتمام ورزیدن به حفظ و رعایت شئون وسنتهای قبیله در سطح کل قبیله؛ انجام فعالیتها و رایزنیهای سیاسی با دیگر قبایلجهت تحکیم موقعیت و قدرت و عزّت قبیله؛ فرماندهی جنگ و ابراز رشادت و شجاعت درمیدان جنگ به عنوان الگوی دلاوری برای افراد قبیلهء خود و تهییج آنان به نبرد؛ تلاشبرای آزادی اسیران قبیله و شرکت در پرداخت فدیهء اسیران در مورد خانوادههای ضعیف؛شرکت در پرداخت دیهای که بر ذمهء افراد ناتوان قبیله بود؛ تلاش برای رفع مخاصمات ونزاعهای داخلی؛ حمایت از افراد قبیلهء خود در مواردی که آن افراد جنایتی در حق دیگرقبایل مرتکب شده و طبعاً در معرض خطر قرار گرفته بودنددر برابر وظایف نسبتاً سنگینی که برعهدهء شیخ قبیله بود، وی نیز از حقوقی برخورداربود. البته با این توضیح که، همانگونه که وظایف شیخ قبیله اموری مدوّن و با پشتوانهء اجراییمستحکم و منسجمی نبود، حقوق و امتیازات او نیز به همین منوال بود و در نتیجه، همهچیز در گرو همت و شخصیت رئیس قبیله بود. مهمترین امتیاز و حقی که رئیس قبیله از آن برخوردار بود، مُطاع بودن دستورات ویبود. مادامی که شخصی رئیس قبیله بود، بی آنکه آییننامه و الزامی در میان باشدعمومافراد قبیله به ویژه تودهء مردم، از او همچون یک پادشاه دارای قدرت مطلقه اطاعتمیکردندلذا، احراز این مقام و موقعیت افتخاری بزرگ و بلکه بزرگترین افتخار در میانعرب محسوب میشد، از همینرو، رقابت شدیدی میان سران عشایر و بطون قبیله برایکسب آن وجود داشت و بسیاری موارد، آنان با همین انگیزه، یعنی برای کسب عنوان«سیادت» و جلب قلوب و دیدگان دیگران اموال زیادی صرف میکردندموارد مشخص و تعریف شدهء دیگری نیز جزو حقوق رئیس قبیله بود که عبارت بودنداز: نظارت بر تقسیم غنایم جنگی میان افراد قبیله؛ حق مالکیّت بر یک چهارم غنایم بهدست آمده از جنگها و غارتها که آن را «مِرباع» میگفتند؛ حق تملّک اشیاء نفیس ازغنایم نظیر سلاح، اسب، کنیز و نحو آن پیش از تقسیم غنایم، که از آن تحت عنوان«صفایای رئیس قبیله» یاد میشد؛ حق تملّک غنایمی که پیش از بروز جنگ و در مسیرحرکت به سوی خصم، نصیب قبیله میشد که به «حقّ النشیطة» معروف بود؛ حق تملّکمازاد غنایم که به دلیل اندک بودن و یا به دلیل دیگر قابل تقسیم نبود، مانند اینکه یکشتر یا اسب و یا مقدار اندکی درهم و دینار و نحو آن باقی بماند، که به آن «فضول» گفتهمیشد؛ حق «حِمی»، یعنی اینکه رئیس قبیله چنانچه در مسیر مهاجرتها و جابهجاییهایقبیله به بِرکه یا چراگاهی برخورد میکرد که مورد علاقه وی قرار میگرفت، میتوانستآن موقعیت را تا حدودی مشخص برای خود قُرق کند و دیگر افراد قبیله را از تصرّفبازدارد